روانپزشک، زن مسنی هست که بدون شک جزو بهترین روانپزشک های تهران هست. نگاهی به من میکند و می گوید " پسرم برای چی داروهات رو قطع کردی؟ تو دوباربعد از چند ماه داروهات را قطع کردی و هر دوبار بیماریت برگشته است. مارگزیده که از یه سوراخ دوبار گزیده نمیشه عزیزم. می دانی اگر باز هم قطع کنی دچار ام دی دی میشی؟ برو سرچ کن ببین ام دی دی چی هست." بعد آروم ادامه میده "افسردگی را ما جزو بیماری های روانی حساب نمی کنیم. یک نوع اختلال شیمیایی مغز هست. باید حداقل یک سال تحت درمان باشی." برایم جالب بود یک دکتر سیگار میکشد؛ در حالی که سیگار روشن توی دستش بود به من گفت " توی این یک سال هیچ تصمیم مهمی برای زندگیت نمیگیری. ازدواج نمیکنی، لطف کن رابطه نداشته باش. این موضوعاتی هم که گفتی پیش اومد یه بهونه بود. اگر این اتفاق نبود یه موضوع دیگه پیش میومد. مثلا به تزت بند میکردی."

حرف های دکتر قشنگ بود. آدم را توبیخ نمیکرد و به آدم روحیه می داد. برای بیمارش وقت میگذاشت مثلا تمام حرف هایی که میزدم را یادداشت میکرد و بر اساس نوشته ها حرف می زد.کارهایش باعث شد به تخصصش اعتماد داشته باشم و حرف هایش را گوش کنم.

 

این دفعه خیلی بیشتر بهش اعتماد داشتم. حس می کردم علاوه بر این که یک روانپزشک خوب هست یک روانشناس و مشاور خیلی خوب  نیز هست. چیزهایی از زندگی شخصیم هم به او گفتم و راهنمایی های خیلی خوبی کرد. می توانستم حس کنم که از بهتر شدن من خوشحال بود. بعد از صحبت های معمول رو به من کرد و گفت "من فعلا دوز داروهایت را بالاتر نمی برم. داروهایت را برای بیشتر از یک ماه نوشتم. ولی تو سعی کن یک ماه دیگه بیای ببینمت. تو زندگی خیلی سختی داشتی ولی مطمئنم می تونی از پسش بر بیای. برو خدا پشت و پناهت. سفر خوبی داشته باشی"

خوشحالی را با تمام وجود و با تمام سختی هایی که آن روزها برای اسباب کشی از خانه ی تهرانم داشتم حس می کردم. کلا این دکتر انگار انرژی مثبت به بیمارش می دهد.

 

 


 

آدم ها ملغمه ای از خوبی و بدی هستند. هیچ وقت نمی توان کسی را پیدا کرد که همیشه خوب باشد یا کارهای خوب بکند. قبلا نوشته بودم، باید به آدم ها با یک سوپاپ اطمینان نگاه کرد.هیچ آدمی یک رو ندارد. تمام آدم ها می توانند دوست داشتنی باشند و می توانند کارهایی کنند که یک نفر که روزی با تمام وجود دوستش داشته است از او متنفر بشود. از این طرف قضیه دلبستگی به یک آدم می تواند کمی مسخره به نظر بیاید. از طرفی هم باید کلیت یک آدم را سنجید.همه ی آدم ها دو رو دارند! برای دوست داشتن نیاز به پیدا کردن یک قدیس نیست.

 

قدیم ها وقتی نیاز به تغییری توی زندگیم داشتم حرف از انتفاضه میزدم. می گفتم مثلا الان باید انتفاضه ی دوم را انجام بدهم و زندگیم به این صورت تغییر کند. الان هم واقعا نیاز به تغییر دارم. بعضی از چیزها باید تغییر کند تا بتوانم زندگیم را بهتر پیش ببرم. این ها را تمام آدم ها باید انجام بدهند تا موفق تر باشند. فکر میکنم این انتفاضه ی پنجم هست.

1.      نیاز هست که خیلی بیشتر برای زندگیم تلاش کنم.

2.      نیاز هست که توی بسیاری از مسائل صبور باشم.

3.      نیاز هست با سیاست و درایت عمل کنم و بیشتر به فکر منافع شخصی خودم باشم.

4.      در خیلی از کارها نباید افراط و تفریط کنم.

5.      روی تصمیمات خودم بایستم.

زندگی زیباتر از چیزی هست که فکر می کنیم. باید سعی کنیم آنقدر توش موفق باشیم که همه به فکر پیمودن مسیر ما باشند.