به سختی می دویدم. خیلی وقت بود فوتبال بازی نکرده بودم. فکر کنم شش ماهی شده بود. ایستاده بودم و هس هس کنان بقیه را که اکثرا چند سالی از من کوچکتر بودند نگاه می کردم. پسردایی عزیز، با پوزخند پرسید چیزی شده؟ خنده ای کردم و به شوخی گفتم "پیری و هزار دردسر...!" زیاد دوام نیاوردم. از همه زودتر روی سکوها رفتم و نظاره گر بازی بقیه شدم.

آدم وقتی شش ماه تحرک ندارد نباید انتظار داشته باشد مثل روزهای قبل ورزش کند. ذهن آدم هم همین طور است. شخصا اگر کمتر از دو ماه به یک زبان برنامه ننویسم کلا برنامه نویسی به آن زبان از خاطرم می رود و باید تمام داشته هایم را مرور کنم تا بتوانم دوباره از آن ها استفاده کنم! یا مثلا اگر یک مدت حس و حال درس خواندن نداشته باشم هیچ وقت نمی توانم دوباره مثل قبل چندین ساعت پشت میز بنشینم و یک کار را انجام دهم.

برای نوشتن و شعر گقتن هم این قضیه صادق است. یک مدت که نننویسی دیگر آن طور نمی توانی بنویسی...


معلم جغرافیای دبیرستانمان را خیلی دوست داشتم. حرف هایش داستان گونه بود. سر کلاس سعی می کرد دید دانش آموزان را درست کند تا اینکه خزعبلات توی کتاب درسی را برایشان بگوید.( جالب اینجا بود که خودش هم جزو مولفان کتاب درسی بود!) تکیه کلامش هم این بود :‌ (حالا شما صبح تا شب برید تو سوراخ موش دنبال ایکس بگردید، هیچ فایده‌ای هم به حالتون نداره!)

همیشه می‌گفت این اروپایی‌ها از بس گل و بلبل و سنبل دیدند برایشان دیگر جاهای سرسبز روتین شده است.



دنبال چیزهای تازه، مثل کویر و بیابان و جاهای خشک هستند. راست می گفت. چندی پیش که در کلوت ها قدم می‌زدم عظمتی را دیدم که معادل حقارتی بود که در برابر دریا دیده بودم. جالب‌ترین قسمت آن وقتی بود که رود شور را دیدم. باورم نمی‌شد یک رود وجود داشته باشد که تمام سال دل کویر را بشکافد و جلو برود؛ تا جایی که کاملاً ناپدید شود. راست می‌گویند کویر بارزترین نمونه ی صبر و بردباری و تلاش است...


مرگ را به خودم خیلی نزدیک دیدم. هنوز هم که به آن لحظه فکر می کنم مو بر تنم سیخ می شود! شاید هیچ کس باور ندارد تصادفات رانندگی اینقدر ساده اتفاق بیافتند.بعد از آن اتفاق در ویلای عزیزی که بودیم لام تا کام حرفی نزدم. فقط با پسرخاله ام دوری در آن شهر زدیم و سعی کردم این اتفاق را فراموش کنم.

بگذریم از این که پدرم این اتفاق را به چشم بد کسی نسبت می دهد... راستی شما چقدر به چشم زدن و چشم خوردن اعتقاد دارید؟


بعضی ها می گویند اگر کسی را نبینی علاقه ی او از دلت می رود. راست می گویند! علاقه همیشه باید دو طرفه باشد وگرنه از همان اول هیچ علاقه ای نبوده است. می گویند کسی پیش حضرت علی رفت و گفت یا امیر المومنین من تو را دوست می دارم، ایشان فرمودند دروغ می گویی! چون من تو را دوست ندارم! بحث این است امکان ندارد کسی را واقعا دوست داشته باشی و او تو را دوست نداشته باشد. اگر چنین چیزی برایتان اتفاق افتاد اول در دوست داشتن خودتان شک کنید...


باش ...

می خواهم از نگاهت آویزان شوم

تا فتح چشمانت

فقط یک جهنم

فاصله است!


پ ن ۱: شعر از فواد توحیدی می باشد.

پ ن ۲: آن سه نقطه ی کوچک در عکس انسان می باشند. خواستم عظمت را خیلی خوب احساس کنید!