او یک قهرمان است

یک سال پیش برای دیدن بعضی از عموها و عمه های نادیده ام به همدان سفر کردیم.جنگ وصدام خانواده ی پدریم را در کشور پراکنده کرد.عموها و عمه هایم در خونین شهر بزرگ شده بودند؛همان جا که غیرت و مردانگی حرف اول را می زند.

در همان لحظات اول جذب صحبت های عمو مجیدم شدم.از آخرین ملاقاتمان حدود هشت سال می گذشت.خیلی ساده و پاک بود.به نماز علاقه ی خاصی داشت.یه بار که داشتیم وضو می گرفتیم سر صحبت را باز کرد و به من گفت اصول و فروع دین رو می تونی بگی؟اصول دین را گفتم ولی فروع دین را کامل نمی دانستم.به آرامی و با لحن داستان گونه ای برایم گفت"امر به معروف و نهی از منکر"،"روزه"،"زکات"و...او یک جانباز است.

یک روز که پایش دوباره درد گرفته بود،در حالی که دست به پایش می کشید به من گفت وقتی که از پایم عکس می گیرم ترکش های داخل پایم ،توی عکس مثل یه آسمون پر ستاره معلوم می شه!چه تشبیه زیبایی :ستاره در میان ظلمت شب...

یک شب که داشتیم توی ماشین از وسط دشت و صحرا رد می شدیم،من به او گفتم :"عمو!رفتی جبهه از شهید شدن نمی ترسیدی؟"خنده ی آرامی کرد و نگاهی پر معنا و گفت"ما رفته بودیم که شهید بشیم،یعنی جونمون را گذاشته بودیم کف دستمون و به آنجا رفتیم."

می دانستم که برای تشکیل پرونده ی جانبازی و استفاده از مزایا و سهمیه پیگیر نشده بود؛بابام می گفت خریّت کرده است؛وقتی با خودش موضوع را در میان گذاشتم فقط گفت پرونده ای اونجا دارم ولی دنبالش نرفتم.مثل اینکه نمی خواست حرف زیادی درباره اش بزند.شاید...شاید...

یه سوال توی ذهنم پرواز می کند،آیا کسی که جانباز است لیاقت نداشته است که شهید شود یا او با تحمل رنج و درد جانبازی(که شاید بدتر از یک بار جان دادن باشد)درجاتی بالاتر از یک شهید دارد؟

زندگی در گذشته و آینده

زمانی که کنکور داشتم، این قدر فکر و خیال می کردم که بعضی وقتها وسط درس خوندنم می رفتم تو فکر و نیم ساعتی از وقتم تلف می شد.یعدا به توصیه های روان شناسان ،که آن ها را از کتاب ملاقات می کردم ،هر روز یه مدتی رو برای فکر کردن اختصاص دادم.اوایل اثر خود را گذاشت و حین درس خواندن کمتر به عالم هپروت سفر می کردم ولی بعد از مدتی اون نیم ساعت و یک ساعت که برای فکر کردن بود کافی نبود و ...

راست گفته اند فکر کردن زیاد در مورد آینده و گذشته مال نویسنده ها و شاعران است نه مال کسانی که باید ایکس و ایگرگ های حال را پیدا کنند.

*****************************

تعریف از خود نباشد ،حقیر حافظه ی دیوانه کننده ای در مورد یه خاطر آوردن دوستان قدیم دارم.چندی پیش بود که یکی از دوستان سال اول دبستانم را به مدد اینترنت پیدا کردم.می دانستم که تا سال اول راهنمایی در کرمان بود و بعدها بنا به شرایط زمانه به شیراز و تهران رفته بود.یادم می آید که آن موقع یک نابغه بود و تمام بچه ها حسرت داشتن هوش او را می داشتند.بعدها او به علامه حلی تهران رفت و من در علامه حلی کرمان ماندگار شدم.

وقتی به یاری دوستان تهرانی و اینترنت از وضعیت درسی او اطلاع پیدا کردم نا خود آگاه عرق سردی روی قلبم شروع به لغزیدن کرد.او دیگر یک نابغه نبود،یک نخبه با رتبه ی عالی نبود...یک آدم معمولی بود با رتبه ی 8900!

با او در مسنجر اندکی همکلام شدم.نیشخند پر حسرتی را در کلامش می دیدم.دیگر زیاد اهل درس نبود؛وقتی روزگار پادشاهیش در درس را به او یاد آوری کردم گفت حتی روزی به طور میانگین دو ساعت هم درس نمی خوانده است!گفت ترجیح می دهد تا در گیم نت یا به بازی فوتبال مشغول باشد تا پشت میز باشد و درس بخواند!یاد داستان خسرو(اثر عبدالحسین وجدانی) افتادم.آری ...او هم یک خسرو بود از نوع امروزیش! و اعتیاد او نیز اعتیاد امروزی بود!اعتیاد به گیم نت و فوتبال...

*******************************

وقتی از ناراحتی من آگاه شد برایش تعجب آور بود که دوست سال های خیلی دورش از هدر رفتن استعداد هایش ناراحت است.به او گفتم" من آدمی هستم که بیشتر در آینده و گذشته زندگی می کنم تا حال ؛و از این بابت هم ضررهای زیادی را دیده ام."

راستی...راستی... فکر کردن به آینده و گذشته خوب است یا بد؟

آرزو یا هدف؟

همین چند روز پیش بود که خواهرم به رحمت خدا....ببخشید به رحمت داماد رفتند و عروس شدند.وقتی نگاه کردم به خرج های عروسی و عقد و هزار کوفت و زهر مار دیگه ...دیدم یا خدا !این همه خرج؟؟؟؟نمی دانم این جهیزیه و این مهریه های چندین هزار سکه ای و......از کدام دین آورده شده اند ولی هر آیینی بوده به فکر خوشبختی نبوده است.

واقعا بعضی وقت ها بعضی ها یه سری قوانین برای خودشون وضع می کنند که زندگی رو برای خودشون به جای گلستان زندان می کنند.یادش به خیر مادربزرگم زمانی که می خواست ازدواج کنه هیچی نداشت،پدر بزرگم هم مسگر بود و آه در بساط نداشت.مادر مادربزرگم خونه ای رو که خودش زندگی می کرد داد به اون دو تا گفت توش زندگی کنید،کنار خودم.بعدها خونه رو هم به نامشون کرد و گفت فقط یه چی ازت می خوام"آخر عمری منو از خونت بیرون نکنی."مامانم هم چیز زیادی به خونه نیاورده بود مثل بابام.زمانی که بابام اومده بود خواستگاری مامانم، گفته بود من فقط یه چیز دارم "کتابهایم"خدا رو شکر بعدا که توی دانشگاه درس داد خیلی چیزها رو به دست آورد.

************************

زمانی که بچه بودم{6-7 ساله}هر کس از من مپرسید می خواهی چه کاره بشی در آینده ؟ می گفتم" می خوام دانشمند فیزیک بشم!"اون موقع من حتی نمی دونستم فیزیک چیه ؟؟؟کم کم بزرگ شدم......تا همین دو سه سال پیش :به فکرم زده بود ثروتمند بشم و کارهای خوب بکنم!عدل گستری همیشه یکی از آرزوهای بچه گی و بچه گانه ی ماها بوده است.این آرزو تو ذهنم بود تا وقتی که کتاب انسان کامل استاد مطهری رو داشتم می خوندم.عجیب بود که هر وقت قسمتی از این کتاب رو می خوندم این آرزو از بین آرزوهام رخت بر می کشید و بعد از 1-2 روز دوباره پیداش می شد!یه روز داشتم با خوم فکر می کردم که اگه همین الان بیل گیتس(که میلیاردها دلار خرج کارهای خیریه می کنه) بمیره صد سال دیگه یادی از اون هست؟ آیا اصلا کسی اسم بیل گیتس رو می شناسه؟-نه ...نه ..... من عمر 10-15 ساله رو هیچ وقت دوست ندارم.من عمر بی نهایت رو می خوام! این بود که تصمیم گرفتم به جد علم رو دنبال کنم...راستش من دیگه هیچ آرزویی ندارم ...ولی من هدف دارم.اهداف بزرگ!راستی....راستی.....فرق آرزو با هدف چیست؟

بازگشت......

بالاخرا کنکور رو دادم. وقتی که هنوز نتایج رو نداده بودندو همش فکر می کردم خراب خراب که بشم میشم ۶۰۰-۷۰۰.ولی من اشتباه کرده بودم....۱۱۴۸!!!!!

تمام آرزوهام برای رفتن به رشته ی هوا فضا امیر کبیر به باد رفت.ولی این آخر راه من نیست و نخواهد بود.

تا این لحظه(( که نزدیک است ۱۸ ساله شوم)) اون طور که باید و شاید نتوانسته ام ثابت کنم که من یک انسان استثنایی هستم.نتوانسته ام بگویم که من می توانم یک انسان فراموش ناشدنی باشم.ولی می گویم.............

نمی دانم چرا هیچ وقت این صفحه ی رنگی که رو به رویم هست هیچ وقت نتوانسته است جای کاغذ را بگیرد و قطعا هم نخواهد توانست.نوشتن روی کاغذ و خواندن از روی آن برای من لذتی دارد که می توان آن را برابر با عذابی دانست که خواندن فوتون های نوری برایم دارد.

 برای وبلاگ نویسی باید یک هدف داشت ولی من هدف ندارم.دوست نداشتم که از کلبه ی ۲ ساله ای که در پرشین بلاگ داشتم خداحافظی کنم.......ولی نتوانستم.لعنت به اشکالات فنی که جای علاقه را می گیرد.

تا حالا نمی فهمیدم که یه نوشته ی خوب و ساده می تواند صد ها بار جذاب تر از عکس های چپ اندر قیچی باشد که در وبلاگهای عاشقانه ی یافت می شوم که صا حب هایشان عقل و هوش خود را به حراج گذاشته اند!

داستان نویسیم به اندازه ی همینگوی خوب نیست و ذوقی هم در شعر ندارم....راستی....راستی......... دل خوش سیری چند؟؟؟؟؟؟