عشق معشوق
آقا حجت شوهرِ عمه ام هست. پیرمردی که قبلا راننده کامیون بوده و از حق نگذریم آدم پرچونه ای هست. به قول پدرم یک " آورده اند که..." می گوید و برایت از زمین و زمان و تمام خاطره هایش تعریف می کند. اینقدر ذوق می کند وقتی گوش مفت گیر میاورد تا خاطره هایش را تعریف کند! بعد از این که عمه ام سرطان گرفت با این که بچه ای از او نداشت، حاضر شد دار و ندارش را بفروشد و خرج زنش کند. همین چند روز پیش که روزهای آخر عمر عمه ام بود، پیرمرد مثل بچه ها زد زیر گریه. به بابام که اونجا نشسته بود گفت حسین آقا... جواب نمیده... هر چی صداش می زنم فقط آخ و ناله می کنه...بابام ساکت موند. می دونست دیگه کارش تمام است...
آقا حجت تمام کارهای یک پرستار را می کرد. عاشق بود ولی دلِ شیر داشت. هیچ کس جرات نمی کرد به عمه ام نزدیک شود ولی او زخم هایی که جای غده ها بود را خودش شست و شو می داد و هر کار که از دستش بر می آمد می کرد. خودش می گفت من زمانی که تو جاده ها هم تصادف می شد و هیچ کس جرات نمی کرد نزدیک شود خودش می رفت و جنازه ها را جابه جا می کرد.
دو روز بعد خبر دادند که عمه ام مرده است و آقا حجت تنها شده است..
دیروز هم خبردار شدم که شهرهای آذری عزادارند. امروز که سری به فیس بوک زدم دیدم تمام صفحه ها و آدم ها و هر کس که توانسته بود خودش را در این غم شریک دانسته بود. آذری ها آدم ها غیور و فهمیده ای هستند که مطمئنم این دوران گذار سخت را بهتر از هر شهر دیگری طی خواهند کرد. به نظرم این اتفاق بهترین فرصت برای تمامی ایرانی ها هست که از اقوام آذری ایران دلجویی کنند و شیرینی ایرانی بودن و جزیی از ایران بودن را به آن ها بچشانند. امیدوارم دیگر فکر جدایی آذربایجان از ایران برای یک لحظه هم به سر هیچ کس خطور نکند.
خیلی وقت هست دستم به قلم نمی آید. هر وقت می خواهم چیزی بنویسم اینقدر فکرم آشفته هست که سریع نوشتن از کله ام می پرد! جدا از این که باید تا چند روز دیگر پروپوزالم را تحویل دهم، قرار است با دو دوست عزیز کتابی درباره ی نانولوله های کربنی و کاربردهای آن ترجمه کنیم و تا ماه مهر آن را آماده چاپ کنیم. با خودم قرار گذاشته ام هر اتفاقی هم که افتاد، وقتی که چاپ شد یک نسخه اش را پیش عزیزی ببرم و به او بگویم که همیشه یک الگوی موفقیت برایم بوده است و دیگر نیست...
از دیار کریمان