![]() |
![]() |
|
| تا بینهایت.... |
|
زندگی را دستهای داستان می دانم داستانی که خودم آن را می خوانم گاه بلند،گاه یواش،گاه با خنده و گاه با گریه گاه به سوی هوا و گاه به سوی خدا این داستان هم گرگ دارد و هم بره و هم چوپان که راست می گوید و دروغ! یک دشت هم می بینم،پشت آن یک کوه است پشت آن کوه بازهم کوه است...بازهم... روی قله ی آن کوه بلند،که پشت همه ی این کوههاست یک گل آبی است،یک گل خوشبو است چشم من آرامش آن گل را ندیده است ولی من بوی آن گل را در سینه دارم انگار که آن گل همین جاست،ولی نیست تمام خیال من روی آن گل است بچه که بودم مادربزرگ قصه می گفت،می گفت هر کس یکی از آن گل ها دارد و کوههایی برای آن گل باید که رسید به آنجا تنها پاها را باید ساخت،گل منتظر است... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت توسط آنسالا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 آبان 1385 |
|
RSS
|